اسمون انقدر خندید تا دهانش جر خرد بعد ماه و ستاره ها قل خردنو افتادن پایین
فاضلاب ها گرفته بود و کلاغ ها رفته بودند
دیوار نفسی کشید و قولنجش را شکست کاغذ دیواری از بالا تا پایین جر خرد
انگشتمو گذاشتم روی حلزونی که روی شیشه پنجره بود بعد کشیدمش پایین و صدای جیغ پنجره توی گوشم پیچید
طعم کبود زندگی از گنبد ها بیرون می زد
درختان روی زمین می افتادند و نعره می کشیدند اما از دور مثل اواز گنجشک ها بود
ابر های خیس و تنها خودشان را روی چمن های خشک میکشیدند و اسمان کبود و خورشید قرمز را رها میکردند
روی زمین گلی دراز کشیدم و صدای ملچ ملچ گل ها را شنیدم
انگشتم را توی گل فرو بردم
گل لب هایش را به هم میمالید و من را می بلعید
بعد سرم را توی گل فرو بردم
بیش تر و بیش تر
حالا فقط پاهایم بیرون زده بود
من تنها درخت زنده ی این شهر می شوم
شهری که گریه در ان قدغن شده
صبا دختري كه مي نويسد ...ما را در سایت صبا دختري كه مي نويسد دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 24