روزنامه ی گم شده

خرید بک لینک
قسمت سوم:

به این ترتیب در سن پانزده سالگی اولین کتابم را فروختم ,بدون معطلی به سمت فروشگاه یورتمه رفتم اما وقتی به آنجا رسیدم فهمیدم که آن روز کریسمس است و تعطیل است .

تمام روز های تعطیل در انتظار یک عینک به سر بردم و با خودم فکر مبکردم که عینکم چه شکلی دارد ؟!

صبح زود اولین نفری که صدای زنگوله در مغازه را درآورد من بودم ,بعد از کلنجار رفتن بسیار با چشم های نقطه ایم عینکی را انتخاب کردم که مغازه دار گفت برایم بزرگ است و به جایش عینک کوچک تری را انتخاب کردم که خیلیم راضی نبودم اما خب باز هم از شادی یک عینک جدید کم نمی شد !

عینک را به چشمانم زدم و جلوی آینه رفتم ,تا به آن وقت خودم را آنقدر شفاف ندیده بودم ,حتی چشمان نقطه ای و شفافم حالا تیله های براق عسلی با رگه های سبز و قهوه ای شده بود ،

در آن لحظه احساس کردم که خودم را دوست دارم ...

با غرور، پولی را که خودم درآورده بودم به مغازه دار دادم .

با تعجب به من نگاه کرد بعد هم سرش را با تاسف تکان داد و زیر لب فحشی داد که بعدها ورد زبانم شد ، و گفت : "برو با بابات بیا"

حتی به ذهنم هم نرسیده بود که ممکن است این پول کفاف ندهد,شاید فکر کنید که من خیلی بچگانه رفتار کردم اما باید بگویم که این بزرگتر ها هستند که بچگانه رفتار میکنند ,چرا کتابی که یک سال برای نوشتنش وقت گذاشتم از یک عینک ارزش کمتری دارد ؟!

کتاب دست نویسی که برای هر صفحه اش کلی از احساساتم خرج کردم و با وجود کم بودن کاغذ و قلم و زیاد بودن کار های عموی آشغالم آن را بدون هیچ غلطی تمام کردم ,فقط آلبرت بود که با دیدن آن دهانش باز ماند و فهمید که چقدر این کتاب ارزش دارد ...

تا مدت ها فکر میکردم که خریدار کتابم سرم کلاه گذاشته اما آلبرت گفت که حتی پول زیاد تری از آنچه که فکر میکرد نصیبم شده .

وقتی بزرگتر شدم فهمیدم که آن کتاب حتی به انداره ی هزار تا عینک هم ارزش ندارد ...

چند روز بعد از آن روز ,داشتم از جلوی همان مغازه رد میشدم ,مغازه دار روی صندلی اش ماسیده بود و چانه ی بزرگش تا روی شکمش آمده بود ,تا من را دید چشمان خمارش باز شد و به سمتم آمد,خواستم فرار کنم که دیدم به نظر قصد گاز گرفتن یا زدن من را ندارد ,انگشت کلفتش را از پشت ویترین روی شیشه گذاشت و صدای جیغ شیشه را درآورد و به سمت جعبه کارتونی کشید بعد از داخل جعبه یک عینک درآورد و در هوا چرخاند, نیشم تا آخر باز شد و صورتم را به ویترین چسباندم و به عینک زل زدم .

مغازه دار گفت که روز قبل از کریسمس خانومی که همیشه مشتری عینک هایش بوده ,عینک شکسته ای که قبلا از مغازه اش خریده بود را به او برگردانده و گفته بود که دخترش دیگر نیازی به عینک ندارد ,او هم عینک را در کارتون تکه های عینک انداخته بود و حواسش نبود که آن عینک هم شماره ی چشم های من است...

بعد از آن روز که من با ناراحتی از مغازه اش رفتم ، عینک را چسباند تا با قیمت ارزان به من بفروشد هر چند که درواقع این کار کلاه برداری است ولی من واقعا از آن عینک خوشم آمد چون هم بزرگ بود و هم رنگ قهوه ای قشنگی داشت .

بعد از آن ، روز های به ظاهر کودکانه زندگی روز های سخت تری را نصیبم کرد ,قبل از این که عمویم را با شرت هایش تنها بگذارم باز هم او زودتر به من ظلم کرد و من را با شرت هایش تنها گذاشت !

یک روز آفتابی ...

دو روز میشد که از صدای زن هایی که دورش جمع میکرد و از استفراغ هایش که صبح به صبح بیرون از پنجره خالی میکرد خبری نبود ,برای اولین بار از روی کنجکاوی من به سراغش رفتم .

در حالی که خودش را با الکل خفه کرده بود روی زمین آشپز خانه افتاده بود ,دهانش پر از کف بود و تا سه متری اش بوی گند می داد !

...

عمو واقعا مرده بود

کنارش نشسته بودم و فقط می لرزیدم بعد هم ناگهان اشک های صد ساله هم سر باز کردن ,سرم را روی شکم پرمو و کثیفش گذاشتم

برای اینکه جلوی گریه ام را بگیرم مدام تکرار میکردم ازت متنفرم ازت متنفرم,اما بی فایده بود اشک هایم از نداشتن پدر و مادر از نداشتن غذا و از محبت مادرانه ای که البرت بی توجه به احساساتم برایم می خواند و از مرگ تنها کسم بند نمی امد

تا شب اشک هایم یک سره می امدند ,شب همه ی خانه را طوفان با خودش می کشید و رعد و برق شیشه ها را می لرزاند

سایه ی شرش باران از پنجره روی صورت عمو افتاده بود ,دلم برایش سوخت,خدا میداند که اوهم چقدر از زندگی تاسف بارش خیر ندیده ,تازه فهمیدم که تنها کسش منم

جسدش تا یک هفته در اتاقش ماند و گندید,تا اینکه بالاخره خبر دار شدند که این بوی گند از خانه ی رنگ و رورفته ی ته خیابان می اید و من را به پرورشگاه بردند

صبا دختري كه مي نويسد ...

ما را در سایت صبا دختري كه مي نويسد دنبال می‌کنید

برچسب: روزنامه,شده, نویسنده: بازدید: 13 تاريخ: شنبه 28 مرداد 1396 ساعت: 3:54

صفحه بندی