روزنامه ی گم شده

خرید بک لینک
قسمت اول:

نور افتاب توی چشمم افتاده بود و کبوتر های خیر ندیده پاهایم را گاز گاز میکردند;

دستم را چنان روی دماغم کشیدم که ممکن بود کنده شود ،

چشم هایم را باز کردم و چهار زانو نشستم.

همه جای پاهای سیاه و کبودم یک لکه پیدا میشد .

صدای زهرا را شنیدم که سعی داشت اسمم را صدا بزند ، می توانستم دندان هایش را تصور کنم که با گفتن اسمم به هم کشیده می شوند و صدایی می دهند که معمولا مشتری ها با شنیدن آن ، صورتشان را چین می اندازند . به هر حال که اسم من خیلی خاص جلوه می داد چون فقط با گفتن اسم من دندان هایش به هم ساییده میشد!

من در زندگی ام داستان های زیادی گفتم ولی چیزی نداشتم که آنهارا بنویسم. اما در این کوچه ،که مثل زهرا از هر چیزی عقب افتاده ، مردم به روزنامه ها علاقه ی زیادی ندارند و اشخاص مطرح شده در همه جایش به نظر کسل کننده می آیند ...

من هم تا کمر توی سطل زباله خم می شوم و همه را جمع می کنم و حاشیه ی سفیدشان را می برم و به هم می دوزم و آنهارا همه جا دنبال خودم میکشم ، که این وسط چند تایشان در مدفوع فرانک سگ کاغذ خور پیدا شد و چند تایی هم نا خواسته به عنوان دستمال توالت استفاده شد !

اما خب ... چون روزنامه خیلی کمیاب بود آنها را روی بند رخت آویزان کردم .

شاید باورتان نشود ولی من کسی را می شناسم که در این شهر از همه آدم حسابی تر است و روزی این حاشیه ها را می دهم تا در کتابی بنویسد. در واقع او می گوید که من پسر خوش فکری هستم و زندگی من و امثال من برای آدم های پولدار جالب است و آن را با یک چای عصرانه می خورند و به خودشان افتخار میکنند!!

من روی پشت بام مغازه ی عمویم زندگی میکنم . دلیلش را هم می گویم و آن این است که من در اثر بازی پدرم با یک بدکاره به وجود امدم ...

به هر حال من برای عمویم ، در عوضِ اشغال شدن پشت بومش ، کار میکنم . در واقع همه ی کارهایش را من میکنم حتی شرت هایش را من می شورم و کتک هم میخورم تا گذارم به پرورشگاه نیفتد ... در عوض آزادم .

فکر کنم اینجا بود که برای اولین بار معنی آزادی را فهمیدم !

به این ترتیب ذر هجده سالگی می روم و او را با شرت های گندیده اش تنها می گذارم .

وقتی از زمانی که یادت بیاید جهان تار باشد ، هیچ وقت نمی فهمی که می تواند نباشد!!

به خاطرم هست که از جلوی مغازه ی پولدار ها رد می شدم و طبق معمول چیزی را که باید می دیدم ندیدم و با دماغ روی زمین فرود آمدم .

در همان نزدیکی کسی که داشت به ویترین ها نگاه میکرد من را دید به طرفم آمد و بلندم کرد .

مثل منگل ها به صورتش زل زدم ،

عینکش را درآورد و به چشم های من زد ...

برای اولین بار چیز به این قشنگی می دیدم دختری با موهای حنایی و لبخندی دوست داشتنی که پشت سرش منظره ای شفاف از درخت های گردو بود

زنی با بداخلاقی از ته خیابان فریاد زد :نلللللللل.....

یک دفعه چشم های آبی و خندانش گشاد شد و عینکش را از روی صورتم کشید

و دوباره تصویر های زندگی ام تار شد ... ولی این دفعه فرقش این بود که می دانستم مثل بقیه نمیبینم !!

...

صبا دختري كه مي نويسد ...

ما را در سایت صبا دختري كه مي نويسد دنبال می‌کنید

برچسب: روزنامه,شده, نویسنده: بازدید: 10 تاريخ: شنبه 28 مرداد 1396 ساعت: 3:54

صفحه بندی