دوباره می نوازم

خرید بک لینک

دیگه بهش سر نمی زدم دیگه بهش اهمیت نمی دادم . تا اینکه یک روز احساس کردم او دارد با من حرف می زند .جلو رفتم و یکی از آهنگ های دلخواهم را زدم . انگار داشت یک چیزی به من می گفت احساس کردم وسط یک جنگل هستم و پرندگان آن جنگل با من یک صدا می خوانند . من وسط آب بودم روی یک سنگ زیبا که رویش خزه داشت و یک گل بزرگ زیبا کنارم بود که روی آن پر ار پرندگان رنگارنگ بود. ماهیها سرهایشان را از آب بیرون کرده بودند و با ما می خواندند. من نزدیکهای یک ربع بود که توی فکر و خیال بودم . بله من از این به بعد هر روز با ویلن ام می رم توی اون جنگل قدیمی

صبا دختري كه مي نويسد ...

ما را در سایت صبا دختري كه مي نويسد دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 13 تاريخ: دوشنبه 26 مهر 1395 ساعت: 22:02

صفحه بندی